jorm


دستانت را به من بده ...و از گرمای وجودت که از قلبت بر می خیزد کمی به من هدیه کن ....آنگاه مرا به اوج آسمان ببر و در قصر آرزوهایت برایم میهمانی بگیر ...می خواهم از آسمان به هر قیمتی شده ....یک ستاره بچینم ....و در آن میهمانی پر شکوه آن ستاره را به تو هدیه دهم ......و به آسمان شب مهتابیم خیره خواهم شد و آنگاه خواهم دید که فقط تو و آن ستاره را که به تو هدیه دادم را دارم...می خواهم با تو به دشتی پر از گل بروم تو را در آن دشت رها کنم و آنگاه چشمانم را ببندم و عطر تو را میان آن همه گل تشخیص دهم و به سوی تو پر بکشم.....می خواهم شهد تمام گلهای باغ آرزوهایم را جمع کنم و با آن برایت شیرینترین عسل دنیا را بسازم....تو ای تنها نغمه ی زندگی برایم شیرینترین لحظه ها را بساز ....و با من زندگی کن....
|
اوني كه مي خوام من |
نه ستارست نه فرشته |
|
اخه من ديگه مي دونم |
دوره اين حرفا گذشته |
|
مثل شيرين و نمي خوام |
كه دروغ باشه تو كارش |
|
عشق فرهاد و ببينه |
ولي خسرو بشه يارش |
|
مثل ليلا رو نمي خوام |
واسه مجنون ناز بياره |
|
بشكنه چينيش و اما |
اخرش تنهاش بزاره |
|
عشق و رو هوس نمي خوام |
كه فقط يه لحظه باشه |
|
از پي عشق زليخا |
پشت يوسف پاره باشه |
|
نمي خوام از پشت ابرا |
يه فرشته باشه يارم |
|
كه اگه يه وقت بخوامش |
نتونه بياد سراقم |
|
مثل حوا رو نمي خوام |
كه تو عشقش حيله باشه |
|
كه ادم با خوردن سيب |
از خدا شرمنده باشه |
|
نمي خوام كه همدم من |
توي عشقش كم بياره |
|
من براش ديوونه باشم |
اون بگه دوسم نداره |
|
اوني كه مي خوام من |
نه ستارست نه فرشته |
|
يكي هست مثل خودم |
ولي اون اخر عشقه |
اونم تویی نه کس دیگه
چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد...
و آغوشت ...
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند.
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند.
و ترانه رگهایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آ یم
که کوچه های شهر
حضور مرا در یابند.....
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی از یاد برده شود.
تا در آینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره نا راستی نمی سوزد !
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیح می کند ،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود
نمی دونم چی بگم که دلت واسم بسوزه
نمی دونم چی بگم که دلت واسم تنگ بشه
نمی دونم چی بگم که از دوریم پریشون بشی
نمی دونم چی بگم که ناراحتت نکنم
نمی دونم چی بگم که دلخور نشی
نمی دونم چی بگم که دلت رحم بیاد
نمی دونم چی بگم که بازم قبولم داشته باشی
نمی دونم چی بگم که باز هم دوستم داشته باشی
نمی دونم چی بگم که فراموشم نکنی
نمی دونم چی بگم که بدونی بدون تو میمیرم
نمیدونم چی بگم که بدون تو وجود ندارم
نمی دونم...
زندگی مـن.
ای گل بهار مـن
آن زمان که غم زندگی مرا متلاشی میکند به تو می اندیشم
.به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستـت دارم.
ای زندگی مـن
گل من بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم
بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان پذیر است
نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.
میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد
ولی این را بدان که من همیشه و در همه حال در کنارت با یادت و عاشقـــت هستم.
بــرای تــــو

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
گريستن داعم... سکوت محکوم به تنهايي و قلب با تمام صفا و صداقت
محکوم به شکسته شدن
سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با
مرگ