تبليغاتX
یک کلمه حرف حساب

یک کلمه حرف حساب

jorm

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:19  توسط سپهر  | 

mara bengar

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:37  توسط سپهر  | 

sandali

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:35  توسط سپهر  | 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:31  توسط سپهر  | 

manam ashegh

نوشته شده در چهارشنبه بيست و يکم تير 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط nima | یک نظر

 

منم عاشق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:30  توسط سپهر  | 

lahzehara bato bodan

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:16  توسط سپهر  | 

tanha lahzeye zendegi

تقديم به ....

دستانت را به من بده ...و از گرمای وجودت که از قلبت بر می خیزد کمی به من هدیه کن ....آنگاه مرا به اوج آسمان ببر و در قصر آرزوهایت برایم میهمانی بگیر ...می خواهم از آسمان به هر قیمتی شده ....یک ستاره بچینم ....و در آن میهمانی پر شکوه آن ستاره را به تو هدیه دهم ......و به آسمان شب مهتابیم خیره خواهم شد و آنگاه خواهم دید که فقط تو و آن ستاره را که به تو هدیه دادم را دارم...می خواهم با تو به دشتی پر از گل بروم تو را در آن دشت رها کنم و آنگاه چشمانم را ببندم و عطر تو را میان آن همه گل تشخیص دهم و به سوی تو پر بکشم.....می خواهم شهد تمام گلهای باغ آرزوهایم را جمع کنم و با آن برایت شیرینترین عسل دنیا را بسازم....تو ای تنها نغمه ی زندگی برایم شیرینترین لحظه ها را بساز ....و با من زندگی کن....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:14  توسط سپهر  | 

aser

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:51  توسط سپهر  | 

bi to hargez

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:50  توسط سپهر  | 

oni ke mikham

اوني كه مي خوام من

نه ستارست نه فرشته

اخه من ديگه مي دونم

دوره اين حرفا گذشته

مثل شيرين و نمي خوام

كه دروغ باشه تو كارش

عشق فرهاد و ببينه

ولي خسرو بشه يارش

مثل ليلا رو نمي خوام

واسه مجنون ناز بياره

بشكنه چينيش و اما

اخرش تنهاش بزاره

عشق و رو هوس نمي خوام

كه فقط يه لحظه باشه

از پي عشق زليخا

پشت يوسف پاره باشه

نمي خوام از پشت ابرا

يه فرشته باشه يارم

كه اگه يه وقت بخوامش

نتونه بياد سراقم

مثل حوا رو نمي خوام

كه تو عشقش حيله باشه

كه ادم با خوردن سيب

از خدا شرمنده باشه

نمي خوام كه همدم من

توي عشقش كم بياره

من براش ديوونه باشم

اون بگه دوسم نداره

اوني كه مي خوام من

نه ستارست نه فرشته

يكي هست مثل خودم

ولي اون اخر عشقه

اونم تویی نه کس دیگه

 

                                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط سپهر  | 

eshgh

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 10:40  توسط سپهر  | 

zendegi zibast

ghamhayat ra bar ruy shenhay sahel beneviss...ta bad anha ra bebarad>>>va shadihayat ra ruy sabgh...ta hich vaght az bin naravad>>>va nam mara dar ghalbat ta hich ghah az yadat naravam   zendegy rouya nist...zendegy zybaeist>>>mitavan az miyan FASELEHA ra bardasht>>>del man va del U har do bizar az in faselehast{PAS HATMAN MAN RA BE KHATER DASHTE BASH TA FASELEY BIN MA NABASHAD   RUZY U KHAHY AMAD>>>AZ KOCHEHAY BARAN>>>TA AZ DELAM BESHOEY GHAM HAY ROZEGARAN dar gozar gah zaman khEYme shab bazy dahrr...ba hame talkhi va shirini khod migozarad>>>eshgh ha mimirand...rang ha rang degar migirand>>> va faghat khaterehast>..ke che shirin va che talkh dast nakhorde be ja mimanad>>PAS BIYA AZ HAMDIGHAR KHATERAHAYE SHIRINI DASHTE BASHIM
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:15  توسط سپهر  | 

toraaa......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:13  توسط سپهر  | 

cheshmat raze atash ast

چشمانت راز آتش است

 

و عشقت پیروزی آدمی است

 

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد...

 

 

و آغوشت ...

 

اندک جایی برای زیستن

 

اندک جایی برای مردن

 

و گریز از شهر

 

که با هزار انگشت

 

به وقاحت

 

پاکی آسمان را متهم می کند.

 

 

 

توفان ها

 

در رقص عظیم تو

 

به شکوهمندی

 

نی لبکی می نوازند.

 

 

 

و ترانه رگهایت

 

آفتاب همیشه را طالع می کند

 

بگذار چنان از خواب بر آ یم

 

که کوچه های شهر 

 

حضور مرا در یابند.....

 

 

 

دستانت آشتی است

 

و دوستانی که یاری می دهند

 

تا دشمنی از یاد برده شود.

 

 

 

تا در آینه پدیدار آیی

 

عمری دراز در آن نگریستم

 

ای پری وار در قالب آدمی

 

که پیکرت جز در خلواره نا راستی نمی سوزد !

 

 

حضورت بهشتی است

 

که گریز از جهنم را توجیح می کند ،

 

دریایی که مرا در خود غرق میکند

تا از همه گناهان و دروغ

 

شسته شوم

 

 

 

و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:54  توسط سپهر  | 

nmidonam

116ziba.jpg

نمی دونم چی بگم که دلت واسم بسوزه

نمی دونم چی بگم که دلت واسم تنگ بشه

نمی دونم چی بگم که از دوریم پریشون بشی

نمی دونم چی بگم که ناراحتت نکنم

نمی دونم چی بگم که دلخور نشی

نمی دونم چی بگم که دلت رحم بیاد

نمی دونم چی بگم که بازم قبولم داشته باشی

نمی دونم چی بگم که باز هم دوستم داشته باشی

نمی دونم چی بگم که فراموشم نکنی

نمی دونم چی بگم که بدونی بدون تو میمیرم

نمیدونم چی بگم که بدون تو وجود ندارم

نمی دونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:35  توسط سپهر  | 

baraye to

زندگی مـن.
ای گل بهار مـن
آن زمان که غم زندگی مرا متلاشی میکند به تو می اندیشم
.به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستـت دارم.
ای زندگی مـن
گل من بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم
بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان پذیر است
نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.
میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد
ولی این را بدان که من همیشه و در همه حال در کنارت با یادت و عاشقـــت هستم.
بــرای تــــو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:33  توسط سپهر  | 

zan mojodi shegeft angiz

 يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:27  توسط سپهر  | 

mahkom

انسان محکوم به زيستن ...گل محکوم به پرپر شدن... شمع محکوم به

گريستن داعم... سکوت محکوم به تنهايي و قلب با تمام صفا و صداقت

 محکوم به شکسته شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:40  توسط سپهر  | 

kaftar

V V v V v v V V v V v v V V v V v v V V v V v v V V v V v v V V v V v v V V v V v v V V v V v v . . Midooni Ina CHie ?? . . Nemidooni ? :_ . Az Oon Bala Kaftar Meyaya

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:38  توسط سپهر  | 

eshgh

عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك

 سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با

 مرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:36  توسط سپهر  |